post

ناهار بفرمایید کفشدوزک

ناهار بفرمایید کفشدوزک

نویسنده : حنیف قریشی
ترجمه : فائزه اسکندری
روز خاصی بود ، روز مهمانی. دوقلوهای همسان ،تئو و جیک، هم متوجه قضیه شده بودند، چون بلافاصله بعد از صبحانه مادر باقیمانده ی تکه های تخم مرغ و نان تست و خوراک لوبیا را از لابه لای موهایشان پاک کرد. بعد، وقتی مادر با عجله ژاکت های ایریشم چینی یک شکل را تن شان می کرد، متوجه صحنه ی عجیب دیگری شدند. پدر در آشپزخانه کمک می کرد. خیلی عجیب بود که از تلویزیون دل بکند، مخصوصا سرصبح. پسرها از پنجره نگاهی به بیرون انداختند . هوا برای ناهار خوردن در باغ حرف نداشت. برخلاف همیشه خورشید می درخشید و تک و توک گل هایی که از له شدن زیر توپ فوتبال پسرها جان سالم به در برده بودند، در هوای مه آلود صبحگاهی برق می زدند. پدر خم شد و با لحنی که یعنی شش دانگ حواس تان را بدهید به من گفت: (این ناهار مثل ناهارهای قبل نیست) از شانس بد تصمیم گرفته بود بگذارد خط ریشش بلند شود و حالا دوتا حلزون دوطرف صورتش پیچ خورده بود.
برای تئو و جیک خیلی سخت بود که موقع حرف زدن پدر نخندند و مجبور بودند همدیگر را نیشگون بگیرند. با وجود این از انگشت پدر که به سمت شان نشانه رفته بود فهمیدند مهمان ها یعنی فریزر و سابینا بینسوانگر آدم های خیلی مهمی هستند چون در مورد برنامه هایی که تلویزیون نشان می دهد تصمیم می گیرند. مادر یک سال بیشتر بود که از کاربی کار شده بود و خیلی دلش می خواست آقای بینسوانگر استخدامش کند. پدر اضافه کرد که بینسوانگرها در فرانسه ویلایی با استخر و خدمتکار دارند و باحالترین و جذاب ترین آدم ها می روند پیش شان تا هم از لندن فرار کنند و هم آشناهایشان را ببینند. پدر و مادر آرزویشان بود که به این گردهمایی شیک دعوت شوند اما مشکلی وجود داشت. بینسوانگرها فقط بعضی وقت ها از بچه ها خوش شان می آمد نه همیشه. اگر قرار بود خانواده دعوتنامه ای دریافت کند، پسرها باید امروز خیلی خوب رفتار می کردند و اگر لازم می شد باید اجازه ی بوسیدن و غلغک دادن و به هم ریختن موها و پرت شدن توی هوا را به بینسوانگرها می دادند. تئو قول دادLعالی رفتا می کنیم) جیک گفتLما پسرهای خوبی هستیم.) دست هایشان را به دست های پدر و یکدیگر کوبیدند و دویدند توی باغ.
در طول روز هیجان بیشتر و بیشتر شد. پدر دیوانه وار دنبال لباسی می گشت که لک بیسکویت رویش نیفتاده باشد. مادر هم دربه در دنبال بیگودی هایش بود که برای پیدا کردن شان باید چشم غره ای به مقصرین احتمالی یعنی تئو و جیک می رفت. باید قبل از این که جاهای بدیهی را زیرورو کند به ذهن مجرمان نفوذ می کرد. یکی از بیگودی ها فرو شده بود وسط قالب کره توی یخچال. بعدی روی لنز دوربین فیلمبرداری چسبیده شده بود و آخری هم خیلی مرتب داخل آبپاش افتاده بود. مادر با کله ی پر از بیگودی که بیشتر شبیه ظرف پر از ماکارونی شده بود یک بیلچه برداشت و رفت داخل باغ تا از شر آن همه مدفوع گربه خلاص شود. همیشه می گفت گربه ها از آن سر دنیا میآیند فقط برای این که توی زمین او دستشویی کنند. یواشکی نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود هیچ کدام از همسایه های فضول نمی بینند. بعد هم کار خرابی گربه ها را از بالای نرده ها انداخت توی باغ بغلی و دوان دوان برگشت خانه. اجتماع گربه ها عملا تنها حیات وحشی بود که در حیاط خانه ی شپردها وجود داشت.
البته به جز مردم کوچه و کفشدوزک های زیبا. صدها کفشدوزک که همه شان دور نیمکت باغ جمع شده بودند تا با هم درباره ی اتفاق های روزمره حرف بزنند و دیدگاه هایشان را به اشتراک بگذارند. در همان حین که مادر و پدر با عجله در رفت و آمد بودند و نان و نوشیدنی و قاشق چنگال ها و دستمال ها را می بردند یرون و روی میزی وسط باغ که با یک رومیزی سفید پوشیده شده بود می گذاشتند، جیک و تئو خیلی بی سروصدا گوشه ای از باغ مشغول بازی بودند. اگر یک روز عادی بود چنین سکوتی سوءظن پدر و مادر را برمی انگیخت ولی امروز سرشان شلوغ تر ازآن بود که توجهی کنند. تئو یک مشت کفشدوزک را گرفته بود توی مشتش و قصد داشت آن ها را بگذارد داخل یک جعبه ی مقوایی تا حشرات بتوانند جشن بگیرند و حسابی خوش بگذرانند. جیک هم مشغول شکار بقیه بود تا بدهدشان به تئو. قرار بود وقتی کفشدوزک ها در سالن کنسرت جعبه جمع شدند، پسرها که عاشق نواختن باسازهای جورواجورشان بودند آهنگ بزنند و رقص کفشدوزک ها را تماشا کنند. قبل از این که پسرها بتوانند جعبه ای پیدا کنند، صدایی خلوت شان را به هم زد. فریزر و سابینا بینسوانگر، مهمان های مهم با آن اسم های پرطمطراق شان، مثل خانواده ی سلطنتی در افتتاحیه ی فیلم وارد باغ شدند.
جواهرات سابینا جرینگ جرینگ می کرد، پاشنه ی کفش هایشان چمن تازه ی پدر را سوراخ کرد، فریزر هم با صدای پر از اعتماد به نفسش محله را گذاشت روی سرش. جفت شان عطرهای تند زده بودند که باعث شد همه ی مگس های اطراف فورا بیهوش شوند اما کفشدوزک ها توی مشت های گرم و نرم جیک و تئو لم داده بودند، طوری شان نشد. پسرها خواستند زیر پرچین قایم شوند ولی مادر صدایشان زد تا به بینسوانگرها خوشامد بگویند. تئو سریع به دوروبرش نگاهی انداخت تا جایی پیدا کند دوستان حشره اش را تا بعد از ناهار بگذارد آن جا ولی جایی نبود.چشمش افتاد به دسر پای سیب که وسطش سوراخ داشت و گذاشته بودندش روی میز . کفشدوزک ها را چپاند داخل سوراخ پای. جیک گفتLچه فکر خوبی!) و خودش هم همان کار را کرد. تئو با عجله روی سوراخ را با یک تکه نان شیرینی شل و ول پوشاند  و سپس همدیگر را به طرف آغوش های باز مهمان ها هل دادند. همه برای ناهار نشستند دور میز.
قاشق چنگال ها به هم خورد و نوشیدنی ریخته شد و سروصدا بلند شد. تئو و جیک ه جای بوسه های رژلبی سابینا مثل پروانه های صورتی روی گونه ها و پیشانی شان بود، طبق دستور مودبانه به بینسواگرها لبخند می زدند. هراز گاه سابینا یا فریزر سر بینی یکی از پسرها را می گرفتند و محکم می پیچاندند انگار که جزء اموال عمومی بود. این هم روش محبت کردن شان بود و پسرها هم می دانستند که اگر می خواهند تعطیلات به فرانسه دعوت شوند باید تحمل کنند. در این بین پسرها زیر میز به هم لگد می زدند. می دانستند که باید فکری به حال کفشدوزک هایی که داشتند داخل کیک خفه می شدند بکنند. تئو در گوش جیک گفت باید بروند آزادشان کنند اما وقتی دست دراز کرد تا کیک بردارد، مادر زد پشت دستش و دعوایش کرد):یه کم صبر کن. اول مهمون ها.) آخر چطور باید توضیح می داد؟ مادر که  کیک را می برید، جیک تکرار کرد:(مامان.) ولی خیلی دیر شده بود. چند لحظه بعد تکه ای کیک وسط بشقاب فریزر بینسوانگر بود. فریزر لب هایش را لیسید و گفت: (به به! خیلی گرسنه م. شنیده م غذاهای شما معرکه ست.) مادر با خوشحالی لبخندی زد و گفت: (ممنون.) به شغل جدیدش فکر می کرد. خیلی زود تکه کیک می رفت داخل دهان آقای بینسوانگر.
تنها کاری که از دست تئو و جیک برمی آمد این بود که با ناامیدی نگاهش کنند. فریزر بینسوانگر آن قدر فرهیخته و مهم بود که اجازه داشته باشد بی ادبی کند. تئو و جیک نگاهش کردند که تکه کیک را با دو تا دستش برداشت و چنان گاز گنده ای به آن زد که بچه ها با خودشان گفتند الان است که همه ی دنیا را قورت دهد. گفت: (خیلی خوشمزه ست.) خرده های شیرینی از دهانش پرت می شد بیرون و یکی اش خورد بالای چشم جیک. جیک شیرینی را از روی ابرویش پاک کرد و نگاهی به تئو انداخت. می دانستند با وجود این که کفشدوزک ها ترد و خشک اند ولی داخل شان نرم است ، درست مثل شاه میگوهای کوچولو. با سس ممکن است خوشمزه شوند ولی اصلا فکر خوبی نیست که آدم زنده زنده بخوردشان. مخصوصا اگر برای چنین تجربه ای آمادگی هم نداشته باشد. فریزر بیسوانگر گفت : (خوشمزه ست) وقتی که دندان های آقای بینسوانگر دوباره داخل کیک فرو رفت، کفشدوزک ها مثل ماشین های برقی بی سروصدا از کیک آمدند بیرون. چندتایی پرواز کردند ولی بیشترشان از سروکله ی آقای بینسوانگر بالا رفتند. حشره های وحشت زده ی بینوا اصلا نمی دانستند کجا هستند. تئو و جیک دیدند که پدرشان اول از همه متوجه قضیه شده. با چشمان از حدقه درآمده با ترس به مادر نگاه کرد. مادر هم وقتی قیافه ی آقای بینسوانگر را دید نزدیک بود از وحشت با صندلی به پشت بیفتد. دیگر سر کار رفتن را در خواب هم نمی دید.
سابینا چنگال در دهان سرش را بالا آورد تا گروه کفشدوزک هایی را که از سروکله ی شوهرش بالا می روند ببیند. آقای بینسوانگر خیلی دلش می خواست حرف بزند ولی متوجه شد صورت صورتی اش پر شده از نقطه های متحرک. تازه چندتایی شان هم از موهای مشکی ای که مثل سیم از بینی اش زده بود بیرون تاب می خوردند. (می گفتند آن موها می تواند مثل آنتن، رادیو و تلویزیون های خارجی را بگیرد.) همه محو این صحنه بودند که یکی از کفشدوزک ها دوید و رفت داخل سوراخ بینی اش، مثل یک جهانگرد وسط جنگل های بارانی. بقیه ی کفشدوزک ها هم به صف داخل غارهای پیچ در پیچ و مرموز گوشش. از روی تکه سیب زمینی ها و هویج هایی که آن جا بود بالا رفتند تا این که یک گردان از کفشدوزک ها وارد اتاق نشیمن جادار ذهنش شدند. جیک با تعجب به سابینا نگاه می کرد. دستمالش را فرو کرده بود توی دهانش. تئو با خودش می گفت یعنی این قدر گرسنه است که می خواهد دستمالش را بخورد ولی بعد فهمید می خواهد جلوی خندیدنش را بگیرد. وقتی آقای بینسوانگر قیافه های مات و مبهوت آدم های دوور میز را دید و متوجه شد چه بلایی سرش آمده، صورت صورتی اش رنگ سیب زمینی پوست کنده شد.
سریع فهمید اتاق نشیمن ذهنش پر شده از کفشدوزک. چاقو و چنگالش را انداخت، بشقابش را هل داد آن طرف و شروع کرد با مشت کوبیدن به این طرف و آن طرف صورتش. روی صندلی اش پیچ و تاب می خورد درست مثل درختی وسط طوفان شدید و ناباوری ناله کرد: (یه بلایی سرم اومده. فضایی ها بهم حمله کرده ن.) حقیقت داشت. تئو و جیک می دانستند که کفشدوزک ها عاشق مهمانی اند و تا حالا حسابی توی ذهن آقای بینسوانگر جا خوش کرده اند. احتمالا خیلی زود شروع می کردند تاب خوردن از لامپ های سقف و فیلم و آهنگ می گذاشتند، سیگار می کشیدند و حتی بزن و برقص راه می انداختند. تازه برای دوقلوها مثل روز روشن بود که مشت کوبیدن به گوش راه بیرون آوردن حشره ها از داخل کله ی آدم نیست. صدای تالاپ تالاپ فقط باعث می شد بیشتر بترسند و بیشتر و بیشتر بروند داخل. شاید بروند به قسمت حافظه. این جوری کفشدوزک ها پاشیده می شوند روی هر خاطره ای که آقای بینسوانگر از گذشته دارد، درست مثل فلفل روی املت. پسرها چه کار می توانستند بکنند؟ اوضاع اورژانسی بود. مادرشان معمولا با پاشیدن آب جوش از شر مورچه های باغ راحت می شد ولی دوقلوها خوب می دانستند با ریختن آب جوش روی بینی یا توی گوش آقای بینسوانگر شانس شان برای رفتن به تعطیلات در فرانسه بیشتر نمی شود. بدون یک کلمه حرف همزمان فکری به ذهن هردویشان رسید. تئو صندلی اش را پرت کرد کنار و دوید داخل خانه تا دایره زنگی اش را با یک ماهیتابه و قاشق بیاورد. جیک هم دوید داخل تا ارگ باتری دارش را بیاورد.
بعد دویدند بیرون توی باغ و شروع کردند به زدن بوسانوای معرکه. بارها و بارها این آهنگ را تمرین کرده بودند. یکی از آهنگ های مورد علاقه شان بود ولی باز هم نگران بودند. پدر و مادر با قیافه ای جدی که یعنی (بعدا حساب تان را می رسیم) به شان چشم غره می رفتند. تئو و جیک می دانستند که حشرات هم مثل بچه ها با موسیقی به جنب و جوش می افتند. صدای دلنشین پسرها مثل کبوتر در هوا به پرواز درآمد و آن طرف لندن غربی، مشتری های بازار گوش هایشان را تیز کردند. مردم ساک هایشان را انداختند تا ریتم دلنشینی را که درون شان جریان پیدا کرده بود حس کنند. با ریتم آهنگ حتی پاهای سابینا بینسوانگر هم بالا و پایین می رفت و دست می زد ولی آقای بینسوانگر که از اندوه و عذاب خشک شده بود همان طور ماند، در حالی که کفشدوزک ها روی اهرم ها و چرخ های ذهنش ورجه وورجه می کردند. بعد از چند دقیقه همه دیدند که از داخل یکی از سوراخ های پر از موی بینی بینسوانگر کله ی سیاه و قرمز کفشدوزکی بیرون آمد. البته همه این را هم دیدند که آقای بیسوانگر با با قیافه ای ظالم و انتقام جو می خواهد کفشدوزک را بین انگشت هایش له کند. جیک سرش را سراسیمه تکان داد و تئو به شدت کوبید روی ماهیتابه.
له کردن یک کفشدوزک بقیه را به بیرون آمدن تشویق نمی کرد. حتما فریزر بینسوانگر این را می فهمید. آدم بزرگ ها بعضی مواقع خیلی احمق می شوند. خوشبختانه با تذکر تئو و جیک آقای بینسوانگر دست از این کار بی رحمانه اش برداشت. با ادامه پیدا کردن موسیقی، کفشدوزک ها یکی یکی از بینی و گوشش بیرون آمدند و آفتاب به بدن هایشان تابید. باسن شان را تکان می دادند و پاهایشان را این ور و آن ور می کردند. بعضی ها گیج و منگ بودند. البته حق داشتند چون مدت زیادی را در هزار توی تیره و تار مغز آقای بینسوانگر گذرانده بودند اما بیشترشان می رقصیدند و خیلی ها جمع شده بودند روی پیشانی آقای بینسوانگر و مثل یک ردیف توپ بیلیارد بالا و پایین می پریدند و جست و خیز می کردند. خیلی زود همه آمدند بیرون و صورت آقای بینسوانگر همان رنگ صورتی معمولی خودش را گرفت. یک بار دیگر سابینا می خندید و می خورد. پدر و مادر خیالشان آن قدر راحت شده بود که به هم لبخند می زدند. پسرها نشسته بودند زیر میز و آهنگ مراکشی آرامی را متناسب با چنین لحظه ای می نواختند. سابینا گفت: (این بچه ها واقعا خوب می نوازن.)انگشت هایش را تق تق شکست و جلوی خودش را گرفت تا بینی دوقلوها را نپیچاند. پدر با تحکم توضیح داد: (ولی بیشتر وقت ها ساکتن.
بعضی وقت ها ساعت ها … و ساعت ها …. و ساعت ها.) مادر تایید کرد: (بله.) سابینا گفت: (امیدوارم خیلی ساکت نباشن. چون مطمئنا اگه وسایل شون رو بیارن بقیه ی مهمون ها رو در تعطیلات فرانسه سرگرم می کنن.) مادر گفت: ( ولی ما همیشه به شون می گیم ساکت باشن.) سابینا گفت: ( اگه من بودم همچین کاری نمی کردم. این بچه ها با استعدادن.) فریزر زیر لب گفت: (استعداد!) سیگار بزرگی روشن کرد تا بعد از آن تجربه ی وحشتناک آرام شود. استعداد کلمه ی مورد علاقه اش بود. عاشق تکرار این کلمه بود ولی از آن بیشتر عاشق پیدا کردنش بود. مخصوصا در محله ی خودشان و موقع صرف ناهار. (برای این بچه ها به برنامه ی تلویزیونی راه می ندازم. واقعا از مخمصه نجاتم دادن. اون کفشدوزک ها اون قدر مغزم رو قلقلک می دادن که فکر کردم دیوونه می شم.) سابینا زمزمه کرد: (فقط مونده م اون اول چطور رفته ن توی پای؟) مادر با ناراحتی به صورت های معصوم دوقلوهای همسانش نگاه کرد و گفت: (نمی دونم ولی مردم می گن کفشدوزک ها همیشه دنبال استعدادن.) فریزر بینسوانگر گفت: (درست مثل من.) دستی به سر پسرها کشید. (جیک و تئو، لطفا بازم بنوازید.) پسرها وسایل شان را برداشتند و آواز خواندند.
  • نوعی جاز برزیلی
  • این داستان با عنوان ladybirds for lunch آگوست ۲۰۱۰ در مجله ی the Sunday times منتشر شده است.
post

عشق آلمانی ها : سالاد ماکارونی

عشق آلمانی ها : سالاد ماکارونی

نویسنده : رفیق شامی

ترجمه : آیدین عالی نژاد

 

اگر در دمشق به جایی دعوت شوی و غذایت را با خودت ببری،  به میزبانت بی احترامی کرده ای . اصلا و اساسا به مخیله ی هیچ عربی هم خطور نمی کند که اگر جایی دعوت بود غذا یا کیک بپزد و بردارد با خودش ببرد. آلمانی ها اما فرق می کنند. اگر دعوتشان کنی ،  حتما با خودشان چیزی می آورند : شاید غذایی یا کیکی بپزند اما معمولا سالاد ماکارونی با خودشان می آورند.

می گویند اگر ده آلمانی را دوعت کنی سه نفرشان حتما سالاد ماکارونی با خودشان می آورند. حالا چرا این سالاد که فقط ماکارونی دارد و نخود سبز و سوسیس و مایونز؟ لابد چون می توانند با یک دست این سالاد را درست کنند و با دست دیگر سر و وضع شان را برای مهمانی مرتب . الان چهل سال است که در آلمان زندگی می کنم و چهل سال است که از سالاد ماکارونی بدم می آید. در دمشق وقتی کسی دعوتت می کند ،  تمام روز گرسنگی می کشی چون می دانی که آزمون سختی پیش رو داری . این که بگویی غذا خیلی خوشمزه بود کافی نیست . برای ثابت کردنش باید یک کوه غذا را به زحمت ببلعی. هیچ بهانه ای قابل قبول نیست. آخرش هم کار به آسیب جسمانی می رسد. عرب ها همیشه برای خلع سلاح کردن مهمان های خجالتی که سیر بودن یا ناراحتی معده را بهانه می کنند تا غذا نخورده ، راه و روش شاعرانه ی خود را دارند.
این ها همه به خاطر تاثیر صحرا بر زندگی عرب ها است ؛ وقتی در صحرا به غریبه ای غذا بدهید به احتمال قریب به یقین زندگی او را نجات داده اید. اگر یک عرب صحرا نشین از غریبه ای پذیرایی می کند ،  به این خاطر است که دارد خودش را در آن غریبه می بیند؛  خصلتی که در بین شهر نشینان یا کمرنگ شده یا کاملا از بین رفته است. صحرا نشین از کودکی می داندکه فقط از سرتصادف است که امروز نقش میزبان را دارد، چه بسا که همین فردا طوفان از او غریبه ای تشنه در دل صحرا بسازد که از میزبانش نه گوش شنوا بلکه آب ، نان و کمی آرامش می خواهد. به همین دلیل اخلاقیات صحرانشینان عرب به شان اجازه نمی دهد. که در سه روز اول از مهمان خود بپرسند که از کجا آمده و به کجا می رود. در قاموس مهمان نوازی عرب ها به این می گویند حق مهمان.
عرب صحرا نشین آن چنان با غریبه ها همذات پنداری می ند ه بعضی از قبایل آتش را شب تا صیح روشن نگه می دارند تا نور آتش راه را به غریبه ی سرگردان نشان دهد و اگر طوفان باشد سگ هایشان را دم چادر ها می بندند تا پارس سگ ها راهنمای غریبه ها باشد.
در دل عرب شهرنشین هنوز ذره ای صحرا زندگی می کند . هیچ چیز در دنیا بیشتر از شهره بودن به مهمان نوازی مایه ی فخر یک عرب نمیشود. دعوت از آلمانی ها کار خیلی ساده ای است . اگر می گویند سر ساعت چهار ، ساعت چهار می آیند. حتی ممکن است یک ربع هم زودتر برسند و به میزبان شان بگویند: “فکر کردیم شاید توی ترافیک گیر کنیم”. سال ها است که از خود می پرسم چطور می شود مزه ی غذا برای آلمانی ها ،  برای این نوادگان فلاسفه و شعرا “جالب” باشد. غذا نه یک معادله ریاضی است و نه یک جور پدیده طبیعی . یا خوشمزه است یا بدمزه . همیشه این واژه به نظرم نادقیق و ناکارآمد می آمد . تا این که همین چند وقت پیش موفق شدم از این کلمه ی اسرار آمیز رمز گشایی کنم. خیلی ساده است. آلمانی های امروزی این چنین به اسلاف خود ادای احترام می کنند. وازه ی “جالب” در واقع انتقادی است که مثل دستی مشت شده و آماده ی حمله در یک کلمه چپانده شده است. یک جور انتقاد که حتی به زبن طعنه آمیز و تلخ بی رحم ترین منتقدان ادبی هم طعم لیمونادی می بخشد. منظورشان در واقع این است: ” چه جالب که با این همه مواد اولیه ی بی نظیر تونستی همچین غذای مزخرفی درست کنی” همه این ها در همین یک کلمه چپانده شده است. آلمانی های نه تنها سر ساعت به مهمانی می آیند، بلکه حتی همه ی جزئیات را از قبل به اطلاع میزبان خود می رسانند . اگر بگویند پنج نفر هستند واقعا پنج نفر می آیند. این طوری آدم می تواند بعد از ظهر میز غذا را بچیند . اگر احیانا بخواهند نفر ششمی را با خودشان بیاورند، قبلش تلفن می زنند و یک ساعت تمام معذرت خواهی می کنند و توضیح می دهند که همراهشان چه فرشته ی خوش مشربی است و چنین است و چنان است.
عرب ها هر چقدر میزبان خوبی هستند، به همان نسبت مهمانان وحشتناکی اند. مثلا اگر بگویند سه نفری ساعت دوازده برای ناهار می ایند، ساعت هفت عصر از راه می رسند و تازه از سر ذوق همسایه ،  پسرخاله و دامادشان را هم با خود می آورند و همه چیز را تا دم در مانند یک راز پیش خودشان نگه می دارند. فکر می کنند که می توانند با این کار میزبان خود را ذوق زده کنند و برای این از قبل خبر نمی دهند ، نکند که شور و شعف میزبان ضایع شود.
از این گذشته عرب ها معمولا سرزده می آیند. در چنین شرایطی میزبان عکس العملی نشان می دهد؟ میزبان که دارد فیلمی جنایی تماشا می کند و بیشتر از مهمان به آرامش نیاز دارد ، صدای زنگ در را می شنود و با بی رغبتی از جای خود بلند می شود، در را باز می کند و دوستش را همراه چند نفر دیگر (بین پنج تا ده نفر) جلوی در می بیند. میزبان امکان ندارد بگوید:”چی شده؟ خونه ی کی رو می خوای با اینا غارت کنی؟ تو که روزی هزار بار تلفن می کنی نمیتونستی خبر بدی؟” نه ، اصلا از این حرف ها نمی زند. لبخندی می زد تا مبادا به چشم مهمان هایش خسیس بیاید و آبرویش برود . مهمان ها را چنان به داخل دعوت می کند که انگار ساعت ها انتظارشان را می کشیده. بعد هم در چشم به هم زدنی تمام خانواده و نیمی از همسایه ها را به کار می گیرد تا از هیچ ، غذای چرب و لذیذی روی میز آماده کند.
دست آخر هم میزبان و خانواده اش از پا افتاده اند اما مهمان ها راضی و خشنودند و این چنین میزبان آبروی خود را حفظ می کند. یک بار در دمشق مادرم خواهرش را دعوت کرد. چون نیاز داشت تا با خواهرش در آرامش و تنها صحیت کند. گروهی را که با خواهرش جلوی در خانه مان ایستاده بودند شمردیم ، بیست نفر بودند.
عرب ها به خوبی می دانند که مهمان نوازی ذاتی نیست . برای همین هم به فرزندانشان از طفولیت محبت و مهمان نوازی را یاد می دهند. مادرم می گفت: ” مهمون حبیب خداست و اگر ازت راضی باشه با خودش برکت می آره.” ما بچه ها از سرساده لوحی و برای این که نمک ریخته باشیم می پرسیدیم: ” اگر مثلا شیطون بیاد مهمان ما بشه چی؟” مادرم در جواب می گفت: “شیطون هم شما را از یاد نمی بره و اگر روزی سر و کارتون بهش افتاد هواتون رو داره.”
ضزب المثلی عربی می گوید: ” اگر چهل روز پیش کسی باشی ، می شوی مثل او” . بیش از چهل سال است که بین آلمانی ها زندگی میکنم و بعضی تغییرات را در خودم حس می کنم. آدم غریبه لازم نیست که حتما سوسیس خونی یا گوشت خوک بخورد تا خودش را با جامعه تطبیق داده باشد. به محض این که فهمید باید سر وقت برود ایستگاه اتوبوس یا قطار ، چون این جا کسی با تکان دادن دست برایش صبر نمی کند ، همرنگ جماعت شده است. اما تکلیف مهمانان آلمانی و چیز هایی که با خود می آورند چه می شود؟ من بعد از این همه سال با پنیر هایشان کنار می آیم اما با سالاد ماکارونی هرگز.
  • این داستان با عنوان “thr gesicht” در سال ۲۰۱۴ در مجموعه داستان “der laufder dinge” منتشر شده است
  • با تشکر از داستان همشهری