ناهار بفرمایید کفشدوزک

نویسنده : حنیف قریشی
ترجمه : فائزه اسکندری
روز خاصی بود ، روز مهمانی. دوقلوهای همسان ،تئو و جیک، هم متوجه قضیه شده بودند، چون بلافاصله بعد از صبحانه مادر باقیمانده ی تکه های تخم مرغ و نان تست و خوراک لوبیا را از لابه لای موهایشان پاک کرد. بعد، وقتی مادر با عجله ژاکت های ایریشم چینی یک شکل را تن شان می کرد، متوجه صحنه ی عجیب دیگری شدند. پدر در آشپزخانه کمک می کرد. خیلی عجیب بود که از تلویزیون دل بکند، مخصوصا سرصبح. پسرها از پنجره نگاهی به بیرون انداختند . هوا برای ناهار خوردن در باغ حرف نداشت. برخلاف همیشه خورشید می درخشید و تک و توک گل هایی که از له شدن زیر توپ فوتبال پسرها جان سالم به در برده بودند، در هوای مه آلود صبحگاهی برق می زدند. پدر خم شد و با لحنی که یعنی شش دانگ حواس تان را بدهید به من گفت: (این ناهار مثل ناهارهای قبل نیست) از شانس بد تصمیم گرفته بود بگذارد خط ریشش بلند شود و حالا دوتا حلزون دوطرف صورتش پیچ خورده بود.
برای تئو و جیک خیلی سخت بود که موقع حرف زدن پدر نخندند و مجبور بودند همدیگر را نیشگون بگیرند. با وجود این از انگشت پدر که به سمت شان نشانه رفته بود فهمیدند مهمان ها یعنی فریزر و سابینا بینسوانگر آدم های خیلی مهمی هستند چون در مورد برنامه هایی که تلویزیون نشان می دهد تصمیم می گیرند. مادر یک سال بیشتر بود که از کاربی کار شده بود و خیلی دلش می خواست آقای بینسوانگر استخدامش کند. پدر اضافه کرد که بینسوانگرها در فرانسه ویلایی با استخر و خدمتکار دارند و باحالترین و جذاب ترین آدم ها می روند پیش شان تا هم از لندن فرار کنند و هم آشناهایشان را ببینند. پدر و مادر آرزویشان بود که به این گردهمایی شیک دعوت شوند اما مشکلی وجود داشت. بینسوانگرها فقط بعضی وقت ها از بچه ها خوش شان می آمد نه همیشه. اگر قرار بود خانواده دعوتنامه ای دریافت کند، پسرها باید امروز خیلی خوب رفتار می کردند و اگر لازم می شد باید اجازه ی بوسیدن و غلغک دادن و به هم ریختن موها و پرت شدن توی هوا را به بینسوانگرها می دادند. تئو قول دادLعالی رفتا می کنیم) جیک گفتLما پسرهای خوبی هستیم.) دست هایشان را به دست های پدر و یکدیگر کوبیدند و دویدند توی باغ.
در طول روز هیجان بیشتر و بیشتر شد. پدر دیوانه وار دنبال لباسی می گشت که لک بیسکویت رویش نیفتاده باشد. مادر هم دربه در دنبال بیگودی هایش بود که برای پیدا کردن شان باید چشم غره ای به مقصرین احتمالی یعنی تئو و جیک می رفت. باید قبل از این که جاهای بدیهی را زیرورو کند به ذهن مجرمان نفوذ می کرد. یکی از بیگودی ها فرو شده بود وسط قالب کره توی یخچال. بعدی روی لنز دوربین فیلمبرداری چسبیده شده بود و آخری هم خیلی مرتب داخل آبپاش افتاده بود. مادر با کله ی پر از بیگودی که بیشتر شبیه ظرف پر از ماکارونی شده بود یک بیلچه برداشت و رفت داخل باغ تا از شر آن همه مدفوع گربه خلاص شود. همیشه می گفت گربه ها از آن سر دنیا میآیند فقط برای این که توی زمین او دستشویی کنند. یواشکی نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود هیچ کدام از همسایه های فضول نمی بینند. بعد هم کار خرابی گربه ها را از بالای نرده ها انداخت توی باغ بغلی و دوان دوان برگشت خانه. اجتماع گربه ها عملا تنها حیات وحشی بود که در حیاط خانه ی شپردها وجود داشت.
البته به جز مردم کوچه و کفشدوزک های زیبا. صدها کفشدوزک که همه شان دور نیمکت باغ جمع شده بودند تا با هم درباره ی اتفاق های روزمره حرف بزنند و دیدگاه هایشان را به اشتراک بگذارند. در همان حین که مادر و پدر با عجله در رفت و آمد بودند و نان و نوشیدنی و قاشق چنگال ها و دستمال ها را می بردند یرون و روی میزی وسط باغ که با یک رومیزی سفید پوشیده شده بود می گذاشتند، جیک و تئو خیلی بی سروصدا گوشه ای از باغ مشغول بازی بودند. اگر یک روز عادی بود چنین سکوتی سوءظن پدر و مادر را برمی انگیخت ولی امروز سرشان شلوغ تر ازآن بود که توجهی کنند. تئو یک مشت کفشدوزک را گرفته بود توی مشتش و قصد داشت آن ها را بگذارد داخل یک جعبه ی مقوایی تا حشرات بتوانند جشن بگیرند و حسابی خوش بگذرانند. جیک هم مشغول شکار بقیه بود تا بدهدشان به تئو. قرار بود وقتی کفشدوزک ها در سالن کنسرت جعبه جمع شدند، پسرها که عاشق نواختن باسازهای جورواجورشان بودند آهنگ بزنند و رقص کفشدوزک ها را تماشا کنند. قبل از این که پسرها بتوانند جعبه ای پیدا کنند، صدایی خلوت شان را به هم زد. فریزر و سابینا بینسوانگر، مهمان های مهم با آن اسم های پرطمطراق شان، مثل خانواده ی سلطنتی در افتتاحیه ی فیلم وارد باغ شدند.
جواهرات سابینا جرینگ جرینگ می کرد، پاشنه ی کفش هایشان چمن تازه ی پدر را سوراخ کرد، فریزر هم با صدای پر از اعتماد به نفسش محله را گذاشت روی سرش. جفت شان عطرهای تند زده بودند که باعث شد همه ی مگس های اطراف فورا بیهوش شوند اما کفشدوزک ها توی مشت های گرم و نرم جیک و تئو لم داده بودند، طوری شان نشد. پسرها خواستند زیر پرچین قایم شوند ولی مادر صدایشان زد تا به بینسوانگرها خوشامد بگویند. تئو سریع به دوروبرش نگاهی انداخت تا جایی پیدا کند دوستان حشره اش را تا بعد از ناهار بگذارد آن جا ولی جایی نبود.چشمش افتاد به دسر پای سیب که وسطش سوراخ داشت و گذاشته بودندش روی میز . کفشدوزک ها را چپاند داخل سوراخ پای. جیک گفتLچه فکر خوبی!) و خودش هم همان کار را کرد. تئو با عجله روی سوراخ را با یک تکه نان شیرینی شل و ول پوشاند  و سپس همدیگر را به طرف آغوش های باز مهمان ها هل دادند. همه برای ناهار نشستند دور میز.
قاشق چنگال ها به هم خورد و نوشیدنی ریخته شد و سروصدا بلند شد. تئو و جیک ه جای بوسه های رژلبی سابینا مثل پروانه های صورتی روی گونه ها و پیشانی شان بود، طبق دستور مودبانه به بینسواگرها لبخند می زدند. هراز گاه سابینا یا فریزر سر بینی یکی از پسرها را می گرفتند و محکم می پیچاندند انگار که جزء اموال عمومی بود. این هم روش محبت کردن شان بود و پسرها هم می دانستند که اگر می خواهند تعطیلات به فرانسه دعوت شوند باید تحمل کنند. در این بین پسرها زیر میز به هم لگد می زدند. می دانستند که باید فکری به حال کفشدوزک هایی که داشتند داخل کیک خفه می شدند بکنند. تئو در گوش جیک گفت باید بروند آزادشان کنند اما وقتی دست دراز کرد تا کیک بردارد، مادر زد پشت دستش و دعوایش کرد):یه کم صبر کن. اول مهمون ها.) آخر چطور باید توضیح می داد؟ مادر که  کیک را می برید، جیک تکرار کرد:(مامان.) ولی خیلی دیر شده بود. چند لحظه بعد تکه ای کیک وسط بشقاب فریزر بینسوانگر بود. فریزر لب هایش را لیسید و گفت: (به به! خیلی گرسنه م. شنیده م غذاهای شما معرکه ست.) مادر با خوشحالی لبخندی زد و گفت: (ممنون.) به شغل جدیدش فکر می کرد. خیلی زود تکه کیک می رفت داخل دهان آقای بینسوانگر.
تنها کاری که از دست تئو و جیک برمی آمد این بود که با ناامیدی نگاهش کنند. فریزر بینسوانگر آن قدر فرهیخته و مهم بود که اجازه داشته باشد بی ادبی کند. تئو و جیک نگاهش کردند که تکه کیک را با دو تا دستش برداشت و چنان گاز گنده ای به آن زد که بچه ها با خودشان گفتند الان است که همه ی دنیا را قورت دهد. گفت: (خیلی خوشمزه ست.) خرده های شیرینی از دهانش پرت می شد بیرون و یکی اش خورد بالای چشم جیک. جیک شیرینی را از روی ابرویش پاک کرد و نگاهی به تئو انداخت. می دانستند با وجود این که کفشدوزک ها ترد و خشک اند ولی داخل شان نرم است ، درست مثل شاه میگوهای کوچولو. با سس ممکن است خوشمزه شوند ولی اصلا فکر خوبی نیست که آدم زنده زنده بخوردشان. مخصوصا اگر برای چنین تجربه ای آمادگی هم نداشته باشد. فریزر بیسوانگر گفت : (خوشمزه ست) وقتی که دندان های آقای بینسوانگر دوباره داخل کیک فرو رفت، کفشدوزک ها مثل ماشین های برقی بی سروصدا از کیک آمدند بیرون. چندتایی پرواز کردند ولی بیشترشان از سروکله ی آقای بینسوانگر بالا رفتند. حشره های وحشت زده ی بینوا اصلا نمی دانستند کجا هستند. تئو و جیک دیدند که پدرشان اول از همه متوجه قضیه شده. با چشمان از حدقه درآمده با ترس به مادر نگاه کرد. مادر هم وقتی قیافه ی آقای بینسوانگر را دید نزدیک بود از وحشت با صندلی به پشت بیفتد. دیگر سر کار رفتن را در خواب هم نمی دید.
سابینا چنگال در دهان سرش را بالا آورد تا گروه کفشدوزک هایی را که از سروکله ی شوهرش بالا می روند ببیند. آقای بینسوانگر خیلی دلش می خواست حرف بزند ولی متوجه شد صورت صورتی اش پر شده از نقطه های متحرک. تازه چندتایی شان هم از موهای مشکی ای که مثل سیم از بینی اش زده بود بیرون تاب می خوردند. (می گفتند آن موها می تواند مثل آنتن، رادیو و تلویزیون های خارجی را بگیرد.) همه محو این صحنه بودند که یکی از کفشدوزک ها دوید و رفت داخل سوراخ بینی اش، مثل یک جهانگرد وسط جنگل های بارانی. بقیه ی کفشدوزک ها هم به صف داخل غارهای پیچ در پیچ و مرموز گوشش. از روی تکه سیب زمینی ها و هویج هایی که آن جا بود بالا رفتند تا این که یک گردان از کفشدوزک ها وارد اتاق نشیمن جادار ذهنش شدند. جیک با تعجب به سابینا نگاه می کرد. دستمالش را فرو کرده بود توی دهانش. تئو با خودش می گفت یعنی این قدر گرسنه است که می خواهد دستمالش را بخورد ولی بعد فهمید می خواهد جلوی خندیدنش را بگیرد. وقتی آقای بینسوانگر قیافه های مات و مبهوت آدم های دوور میز را دید و متوجه شد چه بلایی سرش آمده، صورت صورتی اش رنگ سیب زمینی پوست کنده شد.
سریع فهمید اتاق نشیمن ذهنش پر شده از کفشدوزک. چاقو و چنگالش را انداخت، بشقابش را هل داد آن طرف و شروع کرد با مشت کوبیدن به این طرف و آن طرف صورتش. روی صندلی اش پیچ و تاب می خورد درست مثل درختی وسط طوفان شدید و ناباوری ناله کرد: (یه بلایی سرم اومده. فضایی ها بهم حمله کرده ن.) حقیقت داشت. تئو و جیک می دانستند که کفشدوزک ها عاشق مهمانی اند و تا حالا حسابی توی ذهن آقای بینسوانگر جا خوش کرده اند. احتمالا خیلی زود شروع می کردند تاب خوردن از لامپ های سقف و فیلم و آهنگ می گذاشتند، سیگار می کشیدند و حتی بزن و برقص راه می انداختند. تازه برای دوقلوها مثل روز روشن بود که مشت کوبیدن به گوش راه بیرون آوردن حشره ها از داخل کله ی آدم نیست. صدای تالاپ تالاپ فقط باعث می شد بیشتر بترسند و بیشتر و بیشتر بروند داخل. شاید بروند به قسمت حافظه. این جوری کفشدوزک ها پاشیده می شوند روی هر خاطره ای که آقای بینسوانگر از گذشته دارد، درست مثل فلفل روی املت. پسرها چه کار می توانستند بکنند؟ اوضاع اورژانسی بود. مادرشان معمولا با پاشیدن آب جوش از شر مورچه های باغ راحت می شد ولی دوقلوها خوب می دانستند با ریختن آب جوش روی بینی یا توی گوش آقای بینسوانگر شانس شان برای رفتن به تعطیلات در فرانسه بیشتر نمی شود. بدون یک کلمه حرف همزمان فکری به ذهن هردویشان رسید. تئو صندلی اش را پرت کرد کنار و دوید داخل خانه تا دایره زنگی اش را با یک ماهیتابه و قاشق بیاورد. جیک هم دوید داخل تا ارگ باتری دارش را بیاورد.
بعد دویدند بیرون توی باغ و شروع کردند به زدن بوسانوای معرکه. بارها و بارها این آهنگ را تمرین کرده بودند. یکی از آهنگ های مورد علاقه شان بود ولی باز هم نگران بودند. پدر و مادر با قیافه ای جدی که یعنی (بعدا حساب تان را می رسیم) به شان چشم غره می رفتند. تئو و جیک می دانستند که حشرات هم مثل بچه ها با موسیقی به جنب و جوش می افتند. صدای دلنشین پسرها مثل کبوتر در هوا به پرواز درآمد و آن طرف لندن غربی، مشتری های بازار گوش هایشان را تیز کردند. مردم ساک هایشان را انداختند تا ریتم دلنشینی را که درون شان جریان پیدا کرده بود حس کنند. با ریتم آهنگ حتی پاهای سابینا بینسوانگر هم بالا و پایین می رفت و دست می زد ولی آقای بینسوانگر که از اندوه و عذاب خشک شده بود همان طور ماند، در حالی که کفشدوزک ها روی اهرم ها و چرخ های ذهنش ورجه وورجه می کردند. بعد از چند دقیقه همه دیدند که از داخل یکی از سوراخ های پر از موی بینی بینسوانگر کله ی سیاه و قرمز کفشدوزکی بیرون آمد. البته همه این را هم دیدند که آقای بیسوانگر با با قیافه ای ظالم و انتقام جو می خواهد کفشدوزک را بین انگشت هایش له کند. جیک سرش را سراسیمه تکان داد و تئو به شدت کوبید روی ماهیتابه.
له کردن یک کفشدوزک بقیه را به بیرون آمدن تشویق نمی کرد. حتما فریزر بینسوانگر این را می فهمید. آدم بزرگ ها بعضی مواقع خیلی احمق می شوند. خوشبختانه با تذکر تئو و جیک آقای بینسوانگر دست از این کار بی رحمانه اش برداشت. با ادامه پیدا کردن موسیقی، کفشدوزک ها یکی یکی از بینی و گوشش بیرون آمدند و آفتاب به بدن هایشان تابید. باسن شان را تکان می دادند و پاهایشان را این ور و آن ور می کردند. بعضی ها گیج و منگ بودند. البته حق داشتند چون مدت زیادی را در هزار توی تیره و تار مغز آقای بینسوانگر گذرانده بودند اما بیشترشان می رقصیدند و خیلی ها جمع شده بودند روی پیشانی آقای بینسوانگر و مثل یک ردیف توپ بیلیارد بالا و پایین می پریدند و جست و خیز می کردند. خیلی زود همه آمدند بیرون و صورت آقای بینسوانگر همان رنگ صورتی معمولی خودش را گرفت. یک بار دیگر سابینا می خندید و می خورد. پدر و مادر خیالشان آن قدر راحت شده بود که به هم لبخند می زدند. پسرها نشسته بودند زیر میز و آهنگ مراکشی آرامی را متناسب با چنین لحظه ای می نواختند. سابینا گفت: (این بچه ها واقعا خوب می نوازن.)انگشت هایش را تق تق شکست و جلوی خودش را گرفت تا بینی دوقلوها را نپیچاند. پدر با تحکم توضیح داد: (ولی بیشتر وقت ها ساکتن.
بعضی وقت ها ساعت ها … و ساعت ها …. و ساعت ها.) مادر تایید کرد: (بله.) سابینا گفت: (امیدوارم خیلی ساکت نباشن. چون مطمئنا اگه وسایل شون رو بیارن بقیه ی مهمون ها رو در تعطیلات فرانسه سرگرم می کنن.) مادر گفت: ( ولی ما همیشه به شون می گیم ساکت باشن.) سابینا گفت: ( اگه من بودم همچین کاری نمی کردم. این بچه ها با استعدادن.) فریزر زیر لب گفت: (استعداد!) سیگار بزرگی روشن کرد تا بعد از آن تجربه ی وحشتناک آرام شود. استعداد کلمه ی مورد علاقه اش بود. عاشق تکرار این کلمه بود ولی از آن بیشتر عاشق پیدا کردنش بود. مخصوصا در محله ی خودشان و موقع صرف ناهار. (برای این بچه ها به برنامه ی تلویزیونی راه می ندازم. واقعا از مخمصه نجاتم دادن. اون کفشدوزک ها اون قدر مغزم رو قلقلک می دادن که فکر کردم دیوونه می شم.) سابینا زمزمه کرد: (فقط مونده م اون اول چطور رفته ن توی پای؟) مادر با ناراحتی به صورت های معصوم دوقلوهای همسانش نگاه کرد و گفت: (نمی دونم ولی مردم می گن کفشدوزک ها همیشه دنبال استعدادن.) فریزر بینسوانگر گفت: (درست مثل من.) دستی به سر پسرها کشید. (جیک و تئو، لطفا بازم بنوازید.) پسرها وسایل شان را برداشتند و آواز خواندند.
  • نوعی جاز برزیلی
  • این داستان با عنوان ladybirds for lunch آگوست ۲۰۱۰ در مجله ی the Sunday times منتشر شده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *