چطور از فضاسازی به ایده برسیم

نویسنده : اصغر عبداللهی
قصه با یک ایده شروع می شود یا فکر یا مضمون یا پلاتی نصف و نیمه اما شروع کردن یک قصه با فقط حسی از فضایی که دوست داری تجربه اش کنی خیلی ریسک پذیر است. خیلی زیاد . فیلمنامه ی صحبانه برای دو نفر را براساس این ریسک نوشتم . دلم غنج می زد برای خانه های قدیمی مناطق کویری ، برای باغ های توی کویر ، برای کوچه های کاهگلی ، برای مردم سختکوش ، برای نوشتن یک قصه فقط بر مبنای فضا و لحن. قصه ای با حداقل پلات با بیشترین مضمون ، چه مضمونی؟
هیچی و طرفه آن که در سرم ، در ناخودآگاه به خط درنیامده ، قرار بر نوشتن قصه ای کلاسیک هم نبود ، بنابراین باید از جایی بعد از فضا سازی به پلات یا حداقل به مضمون مشخصی می رسیدیم.” این اسمش اتمسفر یا حتی فضا سازی نیست،  یه چیز دیگه اس؛ چیزی بین فضاسازی و حال و هوای درونی و روحی خودت ، اما حالا هر چی خب؟ یعنی اصلا از مکان های قصه شناخت داری؟
“خیر”
همین دیگه نمیشه چرا نمیشه ، چون فضای یک قصه به محیط ، به طبیعت به جغرافیا و اساسا به مکان قصه ربط داره.
“گفتی : کویر؟”
“بله”
“خب پاشو برو کویر”
لابد دیگر ،  فضاسازی را از کوچه های کاشان شروع کردم، محله های قدیمی کاشان. در کسوت یک سیاح فرورفته بودم تا یک فیلمنامه نویس ، به درها و دیوار ها نگاه می کردم. تا رسیدم به باغ فین . نشستم روی نیمکت . ساعت ده صبح یک روز پاییزی . کمی قبل از این که بنشینم روی نیمکت روبه روی حوض و چایخانه ی باغ هیچ قرار و مداری برای این مکان نداشتم اما خب مگر می شود کاشان بود و از باغ فین نگفت. اگر قهرمان قصه کاشانی باشد حتما گاهی سری به این جا می زند. قهرمان قصه هنوز موجود نبود. باغ خلوت بود و هیچ شخصی نبود که ناگهان ایده بیندازد یا راه بکشد و بیاید بگوید من قهرمان قصه ی شما هستم. اسمم … یک قهرمان زن یا مرد کاشانی چیست؟ تعدادی دوست کاشانی یا اشخاص معروف و معتبری که کاشانی بودند به یاد آوردم.کاشان شهر فرهیخته و معتبری بوده و است اما این باغ ، باغ فین معروفیتش به دوره ی تبعید و بعد قتل امیرکبیر است. این رویداد بیش از هر چیز دیگر سنگینی می کند روی ذهن عابر یا گردشگری که گذرش به این باغ افتاده باشد.
آن روز،  آن لحظه من نه عابر بودم نه گردشگر. شخصی بودم که به طمع کشف یک قصه و البته کشف و شهود یک فضا برای یک فیلمنامه به این مکان رسیده بودم. قطعا قصدم نوشتن فیلمنامه درباره امیرکبیر نبود ، اما هرچه خوانده بودم و فیلم دیده بودم به یادم می آمد . امیرکبیر را می دیدم که این جا قدم میزده یا در اندرون گوشه ی باغ و حمام فین همان جا که امیرکبیر رگ زده می شود و بعد شیون و زاری خانم عزت الدوله و اهل اندرون . به سختی خود را از تاریخ بیرون کشیدم برای هوای این باغ. توصیف و تصویر حالیه ی این باغ چیست؟
“خب ، ما وقتی داریم فضاسازی می کنیم در واقع داریم حال و هوای درون خودمون رو اضافه می کنیم به منظره ، به طبیعت . پس فضاسازی فقط تصویر بیرونی و ساکن یه منظره و مکان نیست ، نقاشی از طبیعت بی جان نیست. فرق نوشته با نقاشی و عکس همینه، گرچه نقاشی و عکس هم زاویه ی دید درونی و ناخودآگاه ما بی تاثیر نیست.”
حرف حساب بود. سعی کردم اضافات خودم را حذف کنم و بی واسطه به باغ نگاه کنم بلکه به فضاسازی عمومی تری برسم. دخالت من موجب شخصی و فردی شدن فضاسازی میشد. می خواستم تصویری بدهم که هر شخص دیگری هم بگوید اوه بله باغ فین همسن است.
اما باغ فین مثل هر باغ و مکان دیگری در ساعات روز ، در فصل های مختلف در تاثیر نور و رنگی که آفتاب و ماه بر آن می اندازد جور دیگری است. پس باید محدود شد به این ساعت روز که ده صبح و این فصل سال که پاییز بود.

 

ساختمان آجری چایخانه ، حوض آب آهکی ، صدای کلاغ ها روی درختان چنار و سپیدار کویری ، آسمان آبی با لکه های ابر پاییزی ، خلوت باغی در شهرستان انتظار یک رهگذر را می کشیدم تا بگویم اوه این همان قهرمان قصه است.. هیچ خبری نشد به ناچار خودم دست به کار شدم، مردی عاقله ، مردی بگو پنجاه ساله ، شاید یک نویسنده کلاه بره بر سر، پالتو بر تن ، کیف چرمی به دست ، سلانه سلانه دارد از ورودی باغ به طرف اندرونی می رود یا چایخانه که گمانم بیرونی امیر بوده. کنار حوض می ایستد. توقفی کنار حوض ، تصویر خودش را در آب می بیند؟ هوا آفتابی بود طوری که نورش روی ساختمان طلاگون شده بود اما گفتم اگر یکهو بارانکی هم دربگیرد بد نیست. دوباره داشتم خواسته و حال و هوای خودم را اضافه می کردم به حال و هوای منظره. بله نم نم باران یا نرمه بادی پاییزی به این منظره فضای شاعرانه تری می داد. چرا شاعران مگر بنا دارم فیلمنامه ای شاعرانه بنویسم؟
“بالاخره ، ملودرام که باید باشد.”
“شاعرانه خیر اما عاشقانه به ناگزیر”
از فضا یکهو نرمه بادی پاییزی در باغ در گرفت برگ های خزان زده ی درختان بلند کویری باغ چرخ زنان بر کف آجرفرش باغ فرود می آمدند. کلاغ ها صدایشان بلند تر شده بود، ابرهای بیشتری در آسمان بود. دختری کوله بر پشت بر نیمکتی دور نشست و از کوله اش ساندویچ بیرون آورد. پسری به دیوار غربی چایخانه تکیه داده بود. سربازی که نگهبان باغ بود دوش فنگ از اندرونی بیرون آمد رفت طرف خروجی شرقی باغ. و صدای کلاغ می پیچید . رفتم به جایی که حمام بود. پشت در بسته ایستادم . قرار بود موزه بشود. در مکان بودم و داشتم فضاسازی ناشیانه ای می کردم بلکه به ایده برسم. از فضاسازی به ایده یک قصه . به پلات شاید، به یک نیمچه ژآنر ، عاشقانه اش که حالا دیگر حتمی بود ، اما خبری از عاشق و معشوق نبود.
“سرشار از اندوه شده بودی”
“درسته ،  از کجا فهمیدی؟”
“وقتی بی پلات ،  بی ایده ،  بی مضمون به سرت می زنه قصه بنویسی اونم یه فیلمنامه معلومه که سرشار از اندوه میشی”.
“درسته ، داشتم افسرده میشدم از این اندوه بی دلیل”
چرا این فضا سازی ، این تصویر باغ در هوای پاییزی غم داشت؟ شاید از لحن هجرای زده ی تاریخ این باغ ، شاید از موضوع هنوز مبهم عشقی که باید در قصه می گذاشتم ، داشتم سرشار میشدم از اندوه یا در واقع افسرده میشدم از حال و هوای درون نامکشوف. دنبال یک رستوران ارزان و دنج و قدیمی گشتم و جایی که پیدا کردم و غذایی که خوردم موجب شد به مقدار زیادی از افسردگی نویسنده ای که بدون گرو گرفتن ایده و پلات و مضمون به صرافت فیلمنامه افتاده بیرون بیایم. یک ناهار خوشمزه و بومی همیشه می تواند شما را از موقعیت تراژیک نداشتن قصه بیرون بیاورد. رستوران یا در واقع کافه ی کوچک کم نور بود. درش مشرف به خیابان ابری ، نیمکت و صندلی چوبی و پر از مشتری های بومی . پر از کلمات و لهجه و بوی اغذیه ی بومی . مناسب ترین مکان برای کسی که دنبال قصه می گردد. همین جور کافه ها است. متوجه میشوی ساکنان بومی با چه اکتی کلمات را ادا می کنند.
متوجه میشوی در هوای پاییزی چه لباسی بر تن می کنند. متوجه میشوی چه کسانی ناهار را بیرون خانه می خورند. بیشترین مردان تنها را در میان همین مشتریان سر ظهر یک کافه میشود پیدا کرد. در یک شهر کوچک معمول نیست مردان متاهل بیرون خانه نهار میل کنند. قهرمان قصه باید یکی از همین آدم ها میبود ، یا ترکیبی از دو سه تااز آن ها . اسم یکی از آنها که مردی میانه سال بود علی آذر بود. اسمی خوش ترکیب و خوش آهنگ این اولین دشت . باری ناهار ارزان و خوب و مناسبی صرف شد. اگر می خواهید فضا سازی کنید مطلقا به سراغ فست فود و رستوران گران قیمت شیک و توریستی نروید. هیچ فضایی نداردکه بسازید. مناسب حال و هوا و جیب من و قهرمان قصه که پر هیبی از او را در باغ فین ساخته بودم نبودند.
منتظر شدم دوستی بیاید و مرا به یک خانه ی قدیمی ببرد. خانه ی مادربزرگ دوستم خالی از سکنه بود، در کوچه های قدیمی به راه افتادم . دیوار های کاهگلی آجری ، درهای چوبی یا آهنی طراحی شده . درخت هایی که باروبرگ پاییزی شان روی دیوار و توی کوچه بود. سکوت ، اما دریغ از پلات ، دریغ از جمله ی مبهم یک مضمون . فقط غرق در فضاسازی بودم و طراحی لباس و نحوی حرف زدن و حرکات دست و بدن ها.
به فیلم فکر کردن موجب فضاسازی برای داستان می شود. چطور؟ موقع نوشتن داستان معمولا رنگ و نور و اشیا کم و بیش از قلم می افتد اما همان داستان فاقد نور و رنگ و اشیا وقتی فیلم می شود حتی اگر تک رنگ و سیاه و سفید گرفته شده باشد بالاخره هم نور دارد هم رنگ هم اشیا و از همه مهم تر پس زمینه . دوربین بیش از قلم پس زمینه می دهد و طبعا در هر جمله اش چند لایه خرده مطلب اضافه دارد.مثلا در همین کافه ی کوچک اگر به من بود فقط می نوشتم رفتم به یک کافه ی سنتی و سفارش ناهار دادم. فوقش تا غذا برسد سر میز از دو سه مشتری خاص یا میز و صندلی و نیمکت و تابلویی که بر دیوار بود یا سماوری که ته کافه بود می نوشتم ، بیش از این می نوشتم حتما خود شما می گفتید”غذات سرد نشه دوست من” . اما فیلم به همان نگاه یا مختصر چرخشی در یک نگاه اندازه ی کافه ، نور و رنگ کافه ، میز و صندلی ها و اشخاص توی کافه و کف و سقف و بخار سماوری ته کافه و همه را یکجا می دهد. یک نما “جمله “ی عمومی از کافه به اندازه ی چند صفحه مطلب برای نوشتن است.
“منظورت از این بدیهیات چیه؟”
“دست ادبیات بدجور بسته اس. از اون همه رنگ ،  از اون همه صدا و دیالوگ همزمان ، از اون همه  اشیای موجود در صحنه ی کافه… چقدرش توی یک داستان باید بیاد تا فضاسازی شده باشه؟ فضای داستان ساخته بشه؟”
“انتخاب باید بکنه ، باید با انتخاب دو سه مورد بتونه فضای کافه رو بده. قدرت تشخیص ، برتری نویسنده”
بنابران فضاسازی به فهم و فهمیدن صحنه و حس پنهان مانده ی صحنه کمک بسیار می کند. اصلا وقتی یک داستان فضاسازی نشده باشد حس و حال ندارد. نه حس و حال بیرونی نه حس و حال درونی یعنی همان حس و حال راوی قصه . داستان بدون فضاسازی مثل روایت تند و شفاهی یک رویداد است. مثل اطلاع رسانی از یک خبر . چیزی شبیه به مطلبی در صفحه ی حوادث . مثلا همین خانه ی قدیمی مادربزرگ دوستم. خانه ی قدیمی مادربزرگ دوستم کمی دورتر از شهر توی یک کوچه ی باریک و دراز بود. دیوار بلند کاهگلی، باروبرگ درخت هایی که از سر دیوار بیرون زده بود و با هر نرمه بادی که بود برگ های زرد و بنفش و قهوه ای و … تاب تاب خوران فرود می افتند. به کوچه ی خاکی . وسط کوچه یک در چوبی کهنه ی آبی سیر،  عجیب رنگی که می شود بر در چوبی یک خانه زد.
آندره مالرو در سفر به اصفهان ؛ در کتاب ضدخاطرات ؛ از یک خانه ی اصفهان تصویر کوتاهی می دهد. از لای در به حیاط نگاه کرده و فقط همین در خاطرش مانده. کوتاه و مختصر: گل ابریشم سرخ و گل های کاغذی افشان و سه گل ارغوانی بر یک درخت انار در حیاطی به رنگ گل اخرا… از این کوچه در شهر کاشان با چند کلمه باید تصویر داد؟ از آسمان پاییزی یا لکه های ابر از کاشی لاجوردی سر در خانه . از لامپ و سیمی برق که از روی دیوار زیر یک تکه پلیت آویزان است؟ از زنگ قدیمی کنار دیوار و دو کوبه ی برنجی بر در چوبی به رنگ آبی سیر؟
“هنوز در فضاسازی هستی؟ تو حال و هوای خودت ، حال و هوای شهر؟”
“و داستان بدون پلات بدون مضمونی که نمی دونم چیه.”
حیاط خانه آجرفرش . وسط حیاط یک حوض سیمانی رنگ شده ی آبی. روی آب پر از برگ های خزان . دوروبر حیاط دارودرخت . ساختمان نمای آجری دارد و دو پنجره با قاب چوبی. یک در چوبی و بهار خواب . دو صندلی و یک میز روی بهار خواب . اسباب و اثاثیه ی خانه مختصر است و محدود.
“مادربزرگم تا بود این خونه رو نگه داشت. بعد که مُرد ، همین دو سال پیش ، چیزی برداشت برد. اجاق مونده و کتری و قوری و استکان و چیزهایی که به درد من می خوره وقتی گاهی این جا خلوت می کنم تا چیزی بنویسم.”
دو تا مبل در اتاق نیمه تاریک بود. چطور مبلی بود؟ قدیمی؟ کهنه؟ لکنته؟ در این کلمات نه رنگ بود ، نه شکل . پس چی؟ پارچه ی مبل یشمی بود با گل های درشت سرمه ای ، مبل از چوب سختی بود ، دسته های پهنی داشت برای لیوان یا پیش دستی. جای سال ها دست مالیدن روی چوب و نشستن و شستن رویه ی مبل را میشد دید، میشد حتی حس کرد. سال ها آدم هایی روی مبل لم داده اند،کز کرده اند، شاد و غمگین بوده اند.و تازه وقتی دوستم آباژور گوشه ی اتاق را که روی عسلی بود روشن کرد نور موضعی کهربایی رنگی در اتاق پاییزی رنگ انداخت.آباژور … و صدای چکه ی آب از جایی نامعلوم و بوی نا یا ماندگی و کهنگی خانه و …
نویسنده ی کلاسیک و قدیمی فرصت داشت عینا و جزء به جزء فضاسازی کند و کلمات مناسب برای حال و هوای درونی خودش و بیان چیزی که می دید بنویسد. مطمئن بود مخاطبی دارد در فراغت کامل که به چیره دستی او نظاره کند. اما کو دیگر آن فرصت و فرات؟ نویسنده هایی که تبحری در فضاسازی داستان داشتند. انبانی پر از کلمات هم داشتند. معلومات فراوان در مورد اشیا و شاعرانگی در توصیف دنیای ساکن بیرون و غلیان های درون.
حسن فیلمنامه این است که می نویسی یک خانه قدیمی در شهری کوچک، و همین بعنی فضاسازی کرده ای . طراح صحنه می رود این در و ان در می زند و آدرس یک خانه ی قدیمی را می گیرد و اشیا و اسباب قدیمی یک دوره را جمع می کند و می چیند و می شود فضاسازی ، اما نویسنده چی؟
“باید یکی دو جزء انتخاب کنه و با یکی دو اشاره به کلیت برسه، به فضاسازی یک خونه یا محیط یا مثلا باغ “
“فضاسازی داستان سخت تره”
“قبول ، به خصوص الان که باید حواست به حوصله ی مخاطب هم باشه ، تازه قدیما رو بهتر میشه فضاسازی کرد تا الان فضاسازی از یه آپارتمان خیلی سخت تره تا یه خونه ی قدیمی توی یه شهر کوچیک. اون با خودش نوستالژی میده و کمک میکنه به حس مخاطب . لحن میده ، شاعرانگی و رمز و راز میده و خلاصه دست نویسنده بازتره تا توصیف یه آپارتمان تنگ و ترش با اسباب و اثاثیه ی انبوه ساز شده…”
نشستم روی مبل، در واقع فرورفته بودم توی حال و هوای خودم و حالا نم نم باران را روی شیشه ی پنجره ی بی پرده می شنیدم. روی خاک مانده ی شیشه ی قدیمی خط و شیار می انداخت. دوستم با دو لیوان چای آمد و نمی دانم چی شد که گفت شیشه ها را تازه عوض کرده چون شکسته بوده،  پس خاک مانده روی شیشه ی قدیمی اضافه ای بود از حال و هوای من به حال و هوای خانه. دوستم گفت : ” هر وقت می آم این جا خلوت می کنم تا بنویسم مادربزرگم می آد جلو چشمم. پدربزرگ…”
“نویسنده ای می آد به خونه ی قدیمی مادربزرگش که چیز بنویسه ، بگو داستان و هیچ وقت هیچی نمی نویسه ، چطوره؟ پلات میده؟ یا …”
“نه همین خوبه.”
“از چی ترسیدی؟”
“از دفترچه یا کتاب جامونده توی لوله ی بخاری که یه رازی رو بر ملا میکنه. یا کاغذ وصیت نامه مادربزرگ و … خلقم از این کلیشه تنگ  میشه، همون اولی بهتره ، کلیشه ی راحت تریه چون معلومه کلیشه اس و پنهانش نکردی و دیگه خودت می دونی با این کلیشه چه کار کنی…”
“این اولین باره که من…”
“بقیه رو میگم که هر کدوم یه بار این کلیشه رو نوشتن ، بله شما اولین باره که سراغ این کلیشه میری ، ظاهرا هر نویسنده ای یه بار باید این کلیشه ی نویسنده ای رو … بنویسه ، فقط راوی شبیه به خود خودت نباشه زیاد…”
“قبول.”
نویسنده ای میانه سال به اسم علی آذر که تک و تنها در یک خانه ی قدیمی در شهری شبیه به کاشان یا یزد زندگی می کند… .
*خانه ای قدیمی /سحر / داخلی
در قاب چوبی پنجره ، سحر دمیده است و آبی است. یک میز گرد با دو صندلی کنار پنجره است. اشیای خانه قدیمی است. علی آذر ، شصت ساله ؛  پشت میز چوبی کوچک در اتاق نشیمن نشسته و با دستگاه تایپ کهنه ای دو انگشتی تایپ می کند ، یکهو انگشت اشاره ی دست راست او خم و خشک می ماند. علی آذر به سختی انگشت خود را صاف می کند، درد دارد،  به کاغذ موجود در دستگاه تایپ زل می زند. آن را می خواند و بعد یکهو کاغذ را در می آورد. مچاله می کند و در سبد می اندازد، به کاغذ های تلنبار شده ی میز نگاه می کند، آنها را هم یک به یک و یکجا مچاله می کند و در سبد می اندازد. بعد گوشی تلفن را بر می دارد و شماره می گیرد. منتظر میشود ارتبا وصل بشود.
علی آذر : الو … سلام ،  می دونم بیدارت کردم ، ببخش ، این رمان واقعی نیست، منم نیم تونم درستش کنم. خسته شدم، .. آره پیر شدم،  اصلا این رمان رو کی نوشته؟ خیله خب نگو. پیش قسط رو می آرم. پس میدم به تو هم قراداد رو پاره کن ، فراموش کن. آره حوصله ی نوشتن ندارم دیگه . می خوام بشینم یه دل سیر نقاشی کنم ، نه من نیستم بده یکی دیگه ، خداحافظ.
علی آذر گوشی را می گذارد ، جرعه ای از چای سرد فنجان می خورد که سگرمه هایش در هم میرود ، بلند میشود ، صدای خش خش از گرامافون می آید ، علی آذر سوزن را بر صفحه ی گرامافون می گذارد ، اما صدایی شنیده نمی شود، پالتو می پوشد. کلاه بر سر می گذارد و از اتاق بیرون می رود. صدای بسته شدن در . سوزن گرامافون قدیمی در گوشه ی اتاق بر صفحه است. صفحه می چرخد اما بی صدا. این صحنه ی اول . چی داشتم؟ یک شخصیت در فضاسازی یک خانه ی قدیمی در کاشان ، مختصری قصه که اطلاع می داد این نویسنده و ویراستار رمان از چیزی که خوانده حوصله اش سر رفته و خلقش تنگ شده و دیگر ادامه نمی دهد، بیشتر این صحنه فضاسازی بود تا ایجاد تعلیق . انگار قصه ای شروع نشده تمام میشد. رسم بر این است که در همیین صحنه ی اول وعده ی تعلیق داده بشود و شروع ی ماجرا . طرح و توطئه شکل بگیرد و غیره و غیره اما این قصه با فضاسازی و متکی به حال و هوا شروع شده بود. صحنه ی دوم یک کوچه. چیزی شبیه همان کوچه که دیده بودم . مختصری خرده پلات اضافه کردم به صحنه ی دوم که فقط منحصر به فضاسازی نماند و بعد باغ فین.
*باغ فین کاشان / سحر / خارجی
علی آذر وارد باغ فین می شود. صدای کلاغ ها در باغ پیچیده است. علی آذر به سرخوشی به کلاغ ها جواب می دهد. کلاه خود را بر نیمکتی می گذارد تا ورزش کند اما وقتی دست هایش را باز می کند صدای پاشنه های یک کفش زنانه می آید ، علی آذر سر می چرخاند. دختر جوانی با چمدان از روبه رو می آید. مستقیم و بی اعتنا دارد از کنار علی آذر می گذرد که یکهو بر پای راستش سکندری می رود. علی آذر می خواهد او را بگیرد که دختر خود را جمع و جور می کند و به همان تندی اما لنگ لنگان می رود. علی آذر به رد دختر نگاه می کند. دختر از در باغ بیرون می زند ، در همین حین صدای پای شتابزده ای از پشت علی آذر می آید . علی آذر سر می چرخاند. جوانی که سر و صورتش خون آلود است لنگ لنگان از کنار علی آذر می گذرد تا به رد دختر برود. علی آذر مات و مبهوت است. صدای کلاغ های زیادی همزمان شینده می شود.
خب دیگر داشتم به قصه می رسیدم. وقتش بود فضاسازی از یک خانه یقدیمی ، از یک کوچه و از باغ فین البته که با یک فیلمبرداری ماهرانه می تواند جذاب و چشم نواز باشد،  ولی هیچ مخاطبی برای تماشای کارت پستال های زیبایی از یک مکان به سینما نمی آید. صحنه ی سوم تعلیق شروع شده بود، این دختر و پسر جوان کیستند؟ این جا چه کار می کنند و چرا دختر به حال گریز از در می زند بیرون؟ چرا سر و صورت پسر خون آلود است؟ قهرمان قصه هم مثل ما از قصه عقب است. او هم مثل ما متعجب و مشکوک . قصه داشت شروع میشد؟ با ساعت مچی خودم وقت گرفتم ، بگو دو سه دقیقه ی صحنه ی اول خانه ی قهرمان قصه ، صحنه ی دوم یعنی کوچه ی محل عبور خیلی کش بدهیم و خرده پلات بدهیم بگو دو دقیقه . و این صحنه ی سوم در باغ فین با بهت و مکث و فضاسازی اولیه بشود سه دقیقه . در دقیقه ی هشت ، نه ، به تعلیق رسیده بودیم.
حالا میشد نفس راحت بکشم چون از فضاسازی به پلات رسیده بودم. بقیه ی قصه را خلاصه نویسی کردم بماند برای یک وقت مقتضی . دو سال بعد مهدی صباغ زاده که با هم  هم خاطرات خوشی از فیلم خانه خلوت و جست و جو در جزیره داشتیم سراغ یک قصه گرفت. این طرح را نشانش دادم. به فوریت به توافق رسیدیم و با مشارکت او فیلمنامه را نوشتم. از همان ابتدا انتخاب خسرو شکیبایی بود برای نقش قهرمان قصه و پیشنهاد داد کل قصه در فضاهای قدیمی و مضمون قدیمی نماند. بنابراین از جایی شروع کردیم به چرخش در قصه . رمز و راز دادیم و موضوعات روز اضافه کردیم. آسیب های اجتماعی و غیره غیره ؛  انواع خرده پلات ، انواع صحنه هایی که گذشته را به حال پیوند بدهد. خوف داشتیم مبادا ماندن در خوشی های مناظر کویری و شخصیت های پررمز و راز و عاطفی ، ریتم قصه را کند و حوصله سر بر کند. خوف ما بی ربط نبود ، فضاسازی و حال و هوا دادن و تاکید بیش از حد روی شخصیت پردازی به قصه (چه در داستان چه در فیلم) قطعا ریتم روایت را کُند و سنگین می کند. حواس مان جمع تعلیق بود. در واقع حواسمان جمع حوصله ی مخاطب بود.
موقع نوشتن شرح صحنه نهایت امساک را به خرج دادم. مبادا با تاکید بر اشیا ی قدیمی و حال و هوای قدیمی و جمله پردازی های نوستالژیک و شاعرانه ، فضاسازی قصه و صحنه ها بیش از حد کشدار و طولانی شود. ذوق زدگی خودم را مهار کردم و از توضیح در مورد نور و رنگ و طراحی لاس و صحنه پرهیز کردم. همان چیزهایی را نوشتم که در میزانسن صحنه و قصه باید می بود. در مورد هر صحنه با مهدی صباغ زاده گفتگو می کردیم و تعلق خاطر او هم اضافه میشد. پیدا بود دارد به فضای فیلم و لحن قصه فکر می کند. در مورد فضاسازی یک فیلم ، نقش فیلمبردار و طراح صحنه و لباس ، اساسی و عمده است.
گمان نمیکنم بلکه مطمئنم یک قصه ، یک فیلم بدون لحن بدون فضاسازی مناسب و صرفا با قصه ای که روایت می شود،  چیز به درد بخوری از آب دربیاید. طرح پلات  یا حتی مضمون بدیع به تنهایی یک قصه را کامل نمی کند. نه ، هیچ قصه ای ، هیچ فیلمی بدون فضاسازی در هر ژانری که باشد ، فیلم کاملی نیست. گاهی شده که فضای یک قصه ، یک فیلم در خاطر مانده وقتی که یادمان نیست ، پلات یا حتی مضمون قصه چه بود. اما شروع کردن قصه فقط با حال و هوایی که در ما است یا در مکانی و محیطی که دیده ایم ریسک است. قصه ای که فقط در فضاسازی باقی مانده باشد. و نویسنده (کارگردان) شیفته و ذوق زده اش شده باشد ، احتمال دارد در همان شروع به ورطه ی ملال بیفتد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *